اختلال شخصیت خود شیفته

اختلال شخصیت خودشیفته (NPD) در ویرایش چهارم متن بازنگری شده راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی (DSM-IV-TR) به عنوان یکی از ده اختلال شخصیت تعریف شده است.
این اختلالات به عنوان "الگوهای پایدار رفتار درونی" توصیف میشوند که به اندازه کافی شدت و عمق دارند و فرد را به درگیریهای پیوسته با محیط اجتماعی و شغلی خود میکشانند. DSM-IV-TR تصریح میکند که این الگوهای ناکارآمد باید در فرهنگ فرد به عنوان "ناسازگار یا منحرف" بشمار آورده شوند و باعث درد عاطفی-هیجانی چشمگیر ویا مشکلات در روابط و کارکرد شغلی شوند. برای اینکه تشخیص اختلال شخصیت داده شود، رفتارهای مشکلساز بیمار باید در دو یا چند مورد از موارد زیر ظاهر شود:
• درک و تفسیر خود و دیگران
• شدت و مدت احساسات و تناسب آنها با موقعیتها
• روابط با دیگران
• توانایی کنترل تکانهها
گفتنی است که آغاز همه اختلال های شخصیت در اواخر نوجوانی یا اوایل بزرگسالی دانسته شده است. پزشکان به ندرت تشخیص اختلال شخصیت را برای کودکان عنوان میکنند، زیرا شخصیت کودکان هنوز در حال شکلگیری است و ممکن است تا اواخر نوجوانی به طور چشمگیری تغییر کند. اختلال شخصیت خودشیفته به عنوان الگویی از خودبزرگبینی (ادعاهای اغراقآمیز در زمینه توانمندی ها، یا احساس ویژه بودن) در خیالپردازیهای خود یا رفتار بیرونی فرد؛ نیاز به تحسین مداوم از سوی دیگران؛ و نداشتن همدلی با سایرین تعریف میشود. اصطلاح خودشیفته از یک افسانه یونان باستان، داستان اکو و نارسیس، گرفته شده است. بر پایه این افسانه، اکو یک پری جنگلی بود که عاشق نارسیس شد. نارسیس جوانی بسیار خوشقیافه اما بی اندازه مغرور بود. او با تحقیر ابراز عشق پری را رد کرد. پری افسرده شد و درگذشت. خدای آپولو از غرور و خودپسندی نارسیس خشمگین شد و او را محکوم به مرگ کرد، بی آنکه هرگز عشق انسانی را تجربه کند. روزی، نارسیس تشنه بود، برکهای از آب زلال در نزدیکی خود دید و در کنار آن زانو زد تا دستانش را در آب فرو کند و بنوشد. او چهرهاش را دید که روی سطح آب منعکس شده بود و عاشق آن انعکاس شد. نارسیس که نتوانست از تصویر درون آب پاسخی دریافت کند، سرانجام در کنار استخر درگذشت. هاولاک الیس، روانشناس بریتانیایی، برای نخستین بار در سال ۱۸۹۸ از داستان اکو و نارسیس به عنوان گونهای خودفریبی بیمارگونه بهره گرفت. واژه نارسیسیست و خودشیفته از آن هنگام تاکنون بخشی از واژگان روانشناسی و روانپزشکی بودهاند. برای درک اختلال شخصیت خودشیفته (NPD)، بهتر است چکیدهای از نظریههای گوناگون در زمینه خودشیفتگی در انسانها، ارتباط آن با سایر اختلال های روانپزشکی و ارتباط آن با فرهنگ گستردهتر آورده شود.
اختلال شخصیت خودشیفته در طبقه بندی های گوناگون
اختلال شخصیت خودشیفته در میان اختلالات شخصیتی DSM-IV-TR منحصر به فرد است، زیرا به نمادی از مشکلات و ناخشنودیهای فرهنگ معاصر غرب به طور کلی تبدیل شده است. در ویراست دهم طبقهبندی آماری بینالمللی بیماریها و مشکلات بهداشتی مرتبط با آنها( ICD-10)، تنها هشت اختلال شخصیتی فهرست شده است. آنچه DSM-IV-TR به عنوان اختلال شخصیت خودشیفته تعریف میکند، در ICD-10 به عنوان «اختلالات شخصیتی عجیب و غریب، تکانشی، رشدنایافته، منفعل-پرخاشگر و روانرنجور» نام برده می شود.برای اختلال شخصیت خودشیفته، DSM-IV-TR نُه معیار تشخیصی را مشخص نموده است. برای اینکه پزشک بتواند این تشخیص را عنوان کند، فرد باید دست کم پنج ویژگی از ویژگی های زیر را داشته باشد:
- حس خودبزرگبینی (در دستاوردها اغراق کند و بدون شواهد واقعی برای موفقیت، خواستار برتر بودن باشد).
-در دنیایی رویایی از موفقیت استثنایی، قدرت، زیبایی، نبوغ یا عشق «کامل» زندگی کند.
- خود را «ویژه» یا ممتاز بداند و فکر کند که تنها افراد خاص یا دارای جایگاه بالا میتوانند او را درک کنند.
خودبزرگبینی اغراقآمیز و غیرواقعی و ارزیابی اغراقآمیز از خود، یکی از ویژگیهای اصلی افراد مبتلا به اختلال شخصیت خودشیفته، دانسته میشود. این افراد به طور ناخودآگاه احساسات ناپذیرفتنی را به شخص دیگری نسبت میدهند. آنان اغلب حسادت خود را به دیگران فرافکنی میکنند و ادعا میکنند که سایر افراد به آنها حسادت میکنند.
- آنان بیش از حد از دیگران تمجید یا تحسین میخواهند.
- خود را شایسته احترام، اطاعت یا رفتار پسندیده از سوی دیگران میدانند.
- در برابر دیگران استثمارگر هستند و از آنها سوءاستفاده میکنند.
- با دیگران همدلی نمی کنند و احساسات دیگران را نمی فهمند یا با آنها همانندسازی نمیکنند.
به شیوههای متکبرانه رفتار میکنند.
زیر گروههای اختلال شخصیت خودشیفته
از نخستین سالهای دهه 1950، که روانپزشکان متوجه افزایش شمار بیماران دچار اختلالات خودشیفتگی شدند، تلاشهایی برای تعریف دقیقتر این اختلالات انجام شده است. پیش از DSM-III، خودشیفتگی یک پدیده شناخته شده بود اما یک تشخیص رسمی نبود. در آن زمان، اختلال شخصیت خودشیفته عملاً درمان ناپذیر بشمار می رفت زیرا افرادی که از آن رنج میبرند به ندرت وارد درمان میشوند یا در آن باقی میمانند. آنها معمولا خود را برتر از درمانگر خود میدانند و مشکلات خود را ناشی از «حماقت» یا «ناسپاسی» دیگران میدانند. با این حال، اخیراً برخی از روانپزشکان پیشنهاد کردهاند که بیماران خودشیفته را بر پایه سن به دو زیرگروه تقسیم کنند: کسانی که از نوع پایدار اختلال شخصیت خودشیفته که توسط DSM-IV-TR توصیف شده است رنج میبرند، و بزرگسالان جوانتری که خودشیفتگی آنها اغلب توسط تجربیات زندگی اصلاح میشود.متفاوت بودن این اختلال در دو گروه سنی نشان دهنده یک اختلاف نظر ماندگار در زمینه ماهیت اختلال شخصیت خودشیفته است - اینکه آیا اساساً یک اختلال شخصیت است یا یک رفتار آموخته شده که میتوان آن را فراموش کرد. درمانگرانی که به دیدگاه اول گرایش دارند، معمولاً در زمینه نتیجه درمان بیماران مبتلا به اختلال شخصیت خودشیفته بدبین هستند.
علل و نشانهها اختلال خودشیفته
در حال حاضر دو نظریه اصلی در مورد منشأ و ماهیت اختلال شخصیت خودشیفته وجود دارد. یک نظریه، این اختلال را نوعی توقف رشد روانی میداند، در حالی که نظریه دیگر آن را دفاع کودک خردسال در برابر درد روانی بشمار می آورد. این دو دیدگاه به ترتیب با دو چهره اصلی در اندیشه روانکاوی، هاینز کوهات و اتو کرنبرگ، شناخته شدهاند. هر دو نظریه یاد شده به دیدگاه های زیگموند فروید درباره خودشیفتگی مربوط می شود. فروید تمایزی را معرفی کرد که تقریباً همه نویسندگان بعدی به آن توجه داشتند، یعنی تمایز بین خودشیفتگی اولیه و ثانویه.فروید براین باور بود که همه نوزادان انسان در مرحلهای از زندگی از خودشیفتگی اولیه عبور میکنند که در آن گمان میکنند مرکز جهان خود آنها هستند. این مرحله زمانی پایان مییابد که واقعیتهای زندگی، نوزاد را مجبور میکند تا تشخیص دهد که پدر و مادر (یا سایر مراقبان) خود را کنترل نمیکند، بلکه در واقع کاملاً به آنها وابسته است. در شرایط عادی، نوزاد از خیالپردازی های خود مبنی بر نیرومند بودن دست میکشد و از نظر عاطفی به والدین خود وابسته میشود، نه به خودش. آنچه فروید به عنوان خودشیفتگی ثانویه تعریف کرد، یک وضعیت آسیب شناختی است که در آن نوزاد احساسات خود را از آن پدر و مادر خود نمیداند، بلکه آنها را به سمت خود هدایت میکند.
از دیدگاه فروید، اختلالات خودشیفتگی از رشد اولیه کودک در سن پیش از سه سالگی سرچشمه میگیرد. این امر نشان میدهد که چرا درمان آنها در مراحل بعدی زندگی بسیار دشوار است.
ریشه اختلال شخصیت خودشیفته در خانواده اصلی
کوهات و کرنبرگ با فروید در ردیابی ریشههای اختلال شخصیت خودشیفته به اختلال در خانواده اصلی بیمار - به ویژه به مشکلات مربوط به والد-فرزند پیش از سه سالگی کودک - موافق هستند. جایی که آنها با هم اختلاف نظر دارند، در روایتهایشان از ماهیت این مشکلات است. به گفته کوهات، کودک بدنبال فرصتهایی است که برای دستیابی به تأیید از والدین خود و ایدهآلسازی آنها، از خودشیفتگی اولیه خارج شود و از این راه دو فرآیند، حس واقعبینانهتر از خود و مجموعهای از آرمانها و ارزشهای شخصی را به دست آورد. از سوی دیگر، اگر والدین نتوانند فرصتهای مناسبی برای ایدهآلسازی و آینهسازی فراهم کنند، کودک در مرحلهای از رشد متوقف میشود که در آن حس خود بزرگبینانه و غیرواقعی باقی میماند و در عین حال برای عزت نفس به تأیید دیگران وابسته است. از سوی دیگر، کرنبرگ ریشه اختلال شخصیت خودشیفته را در دفاع کودک در برابر والدین سرد و بیاحساس، معمولاً مادر، میداند. کودک که از نظر عاطفی از والدین محرومکننده خود خشمگین است، به بخشی از خود که والدین برای آن ارزش قائل هستند، چه از نظر ظاهر، چه از نظر توانایی فکری یا مهارت دیگر، پناه میبرد. این بخش از خود، بیش از اندازه بزرگنمایی میشود. دوپارگی این گرایش در همه عمر به نوسان بین افراط در بزرگنمایی و احساس پوچی و بیارزشی می انجامد. در هر دو روایت، کودک با کوله باری از روابط ناخواسته با دیگران وارد زندگی بزرگسالی میشود.فرد خودشیفته بزرگسال، دیدگاهی خودبزرگبینانه نسبت به خود دارد، اما وابستگی روانی همراه با ستیز با دیگران. با این حال، امروزه، روانپزشکان در توصیف کاستی اصلی اختلال شخصیت خودشیفته اتفاق نظر ندارند؛ برخی گمان میکنند که این مشکل در درجه نخست عاطفی است، در حالی که برخی دیگر آن را نتیجه شناخت یا دانش تحریفشده میدانند.
گروهی بر این باورند که فرد مبتلا به اختلال شخصیت خودشیفته حس "تهی بودن" یا گرسنگی از خود دارد، در حالی که برخی دیگر استدلال میکنند که فرد خودشیفته "خودی آشفته" دارد. هستند کسانی که مشکل اصلی را ناتوانی فرد خودشیفته در آزمایش واقعیت و ایجاد دیدگاهی دقیق از خود میدانند.
دلایل گسترده اجتماعی اختلال خودشیفته
یکی از ابعاد اختلال شخصیت خودشیفته که باید در نظر داشت، زمینه های اجتماعی و تاریخی آن است. روانپزشکان اندکی پس از جنگ جهانی دوم (۱۹۳۹-۱۹۴۵) به خودشیفتگی علاقهمند شدند، زمانی که پیشگامان این حوزه دریافتند که جمعیت بیمارانشان تغییر کرده است. روانپزشکان به جای دیدن بیمارانی که از وسواسها و اجبارهای مربوط به یک فراخود (بخشی از روان که استانداردها و خواستههای اخلاقی والدین و فرهنگ را درونی میکند) رنج میبردند، بیشتر بیمارانی را درمان میکردند که اختلالات شخصیتی مربوط به حس ضعیف از خود داشتند. این بیماران به جای داشتن وجدان قضاوتکننده و بیشفعال، دارای اصول اخلاقی سست بودند. آنها با بیمارانی که فروید درمان، توصیف و تحلیل کرده بود، بسیار متفاوت بودند. اما روانپزشکان جوانتر به تفسیر اختلالات شخصیتی بیماران خود برپایه خودشیفتگی را آغاز کردند. در دهه ۱۹۶۰ تاریخ نویسان و منتقدان اجتماعی توجه عموم مردم را به خودشیفتگی به عنوان یک توصیف استعاری از فرهنگ غربی جلب کردند. این نویسندگان چندین شباهت بین روندها در جامعه بزرگتر و ویژگیهای شخصیتی افراد گرفتار اختلالات خودشیفتگی دیدند. آنها براین باور بودند که جوامع صنعتی پیشرفته اروپا و ایالات متحده از چندین جنبه در ایجاد اختلالات خودشیفتگی در افراد نقش دارند. برخی از روندهایی که آنها یادآور شدند، دربرگیرنده موارد زیر بود:دغدغه رسانههای همگانی با «سبک زندگی ثروتمندان و افراد مشهور» به جای افراد عادی یا متوسط.
تأیید اجتماعی نمایش آشکار پول، مقام یا دستاوردها («اگر چیزی داری، آن را به رخ بکش») به جای فروتنی و خویشتنداری.
برتری سبک رهبری که بر ظاهر و شخصیت بیرونی رهبر تأکید دارد تا باورها و ارزشهای درونی او.
رشد شرکتهای بزرگ و بوروکراسیهای دولتی که از سبک مدیریتی مبتنی بر «مدیریت تأثیر» به جای اندازهگیریهای عینی کارکرد حمایت میکنند.
روندهای اجتماعی که والدین را به خودمحوری و نادیده گرفتن نیازهای مشروع فرزندانشان تشویق میکند.
سست شدن جایگاه نهادهای مذهبی یا اجتماعی که به طور سنتی به کودکان کمک میکردند تا خود را به عنوان اعضای یک جامعه ببینند، نه به عنوان افرادی جدا افتاده.
درمان اختلال شخصیت خودشیفتهیکی از روش های درمان اختلال شخصیت خودشیفته، تجویز داروی نالترکسون است. در شمار بسیار کمی از بیماران، نالترکسون ممکن است باعث آسیب به کبد شود. پیش از شروع درمان با نالترکسون و در طول درمان، بیماران باید ماهانه آزمایش عملکرد کبد انجام دهند تا تأثیر دارو بر کبد ارزیابی شود.
بیمار باید پیش از مصرف نالترکسون، به مدت هفت تا 10 روز از مصرف هرگونه مواد افیونی خودداری کند. نالترکسون ممکن است در افرادی که مواد افیونی مصرف می کنند، علائم ترک پدید آورد. بیمار باید بی درنگ پس از مصرف نخستین دوز دارو، از نظر ترک مواد افیونی تحت نظر قرار گیرد.
مصرف این دارو ممکن است احساس امنیت کاذب ایجاد کند که وجود نالترکسون در بدن آنها، آنها را در برابر اثرات مواد افیونی مصون میکند. به بیان دیگر، آنتاگونیسم ناشی از نالترکسون با مواد افیونی مطلق نیست و بیماران همچنان میتوانند با تجویز مقادیر بیشتر از اندازه معمول مواد افیونی، هم بیدردی (سرکوب درد) و هم سرخوشی را تجربه کنند. در نتیجه، بیمارانی که نالترکسون دریافت میکنند و همچنان به مصرف مواد افیونی ادامه میدهند، ممکن است دوزهای بیشتری از آنها را مصرف کنند و باید از نظر علائم و نشانههای مصرف بیش از حد مواد افیونی زیر نظر باشند.
عوارض جانبی
موارد زیر شایعترین عوارض جانبی مرتبط با نالترکسون را نشان میدهد:• حالت دل به هم خوردگی، استفراغ، اسهال، گرفتگی ماهیچه ها
• سردرد، بیخوابی، اضطراب، تحریکپذیری، افسردگی، سرگیجه
• درد مفاصل و ماهیچه ها.
تست ارزشهای آلپورت
تست سبک یادگیری وارک
تست EQ شات
تست طرحواره های یانگ
تست عزت نفس کوپر اسمیت