انسان‌ انگاری چیست


چرا اسباب‌بازی‌ها را نجات می‌دهیم، به مکعب‌ها می‌چسبیم و عاشق چمدان‌ها می‌شویم.

یک روز صبح در اواخر دهه ۱۹۹۰، در خیابان‌های دروگدا، ایرلند قدم می‌زدم. کوچه‌ها پر از زباله بود. در میان زباله‌ها، یک میمون عروسکی کوچک را دیدم. فرصتی نداشتم؛ باید با عجله خود را به قطار دوبلین می رساندم، اما بقیه روز را به فکر این میمون بودم. چشمان کوچک و پلاستیکی‌اش هنگام عبور از کنارم به من خیره شده بود و از اینکه آن را در میان زباله‌های خیابان رها کرده بودم، ناراحت بودم.

تا عصر آن روز به دروگدا برگشتم، احساسی مرا فرا گرفت که باید میمون کوچک را نجات دهم. او را دقیقاً همان جایی که آخرین بار دیده بودم، پیدا کردم. هیچ‌کس زحمت بلند کردنش را به خود نداده بود، که باعث شد دلم برایش بیشتر بسوزد. او را به خانه نزد همسرم آوردم و آنچه را که برایم روی داده بود، برایش باز گو کردم، که اصلاً او را دچار شگفتی نکرد. من به خاطر علاقه‌ام به عروسک‌های پولیشی شناخته شده‌ام. میمون را شستیم و مثل روز اولش به نظر می‌رسید. به او لقب میمون رخت‌شویخانه دادیم و افتخار نشستن روی قفسه بالای ماشین لباسشویی ما را پیدا کرد.

من دچار مشکلات روانشناختی نیستم. می‌دانم که این میمون تنها یک مشت پارچه و پلاستیک است و هیچ ظرفیتی برای احساس غم به دلیل رها شدن در خیابان ندارد. و می‌دانم که حس همدلی هنگامی که برای نخستین بار آن را دیدم در سینه‌ام موج می‌زد، این احساس را سازو کارهای روانشناختی در مغزم ایجاد کرده بودند که گاهی یک واکنش انسان‌انگارانه غیرمنطقی ایجاد می‌کند. من این را می‌دانم. من این را در سطح حرفه‌ای می‌دانم، به خاطر گریه کردن با صدای بلند. و با این حال، من هنوز با آن تکه کوچک پارچه و پلاستیک با ملایمت رفتار می‌کردم. پس اینجا چه اتفاقی رخ می دهد؟

میمون رختشویخانه در من یک واکنش همدلانه ایجاد می‌کرد که باعث می‌شد طوری رفتار کنم که انگار افکار و احساساتی دارد، یک زندگی ذهنی درونی که باید به آن پاسخ دهم. نمی‌خواستم او غمگین باشد، بنابراین او را به خانه بردم. روشن است که این محرک‌ها زیر سطح هوشیاری اتفاق می‌افتادند؛ من برای رسیدن به این موقعیت دیوانه‌وار، استدلالی نکرده بودم. حتی هنگامی که آگاهانه در مورد غیرمنطقی بودن این احساسات فکر می‌کردم، هنوز به نظر می‌رسید که نمی‌توانم جلوی خودم را بگیرم که آنها را احساس نکنم. من میمون رختشویخانه را انسان‌انگارانه کرده بودم.

یک غریزه غیرمنطقی و جهانی

انسان‌انگاری، گرایش انسان به رفتار با یک موجود غیرانسانی به شیوه‌ای است که انگار با یک انسان دیگر رفتار می‌کند - حتی اگر بداند که آن انسان نیست. این امر به طور کلی دربرگیرنده جانوران، همچنین اشیاء مانند میمون رخت‌شویی، رویدادهای طبیعی مانند طوفان‌ها، مفاهیم انتزاعی مانند شرکت‌ها، نرم‌افزارهای کامپیوتری و هوش مصنوعی می‌شود. رفتار با چیزی به عنوان یک انسان به معنای تعامل با آن به شیوه‌ای است که گمان می‌کند ذهنی شبیه به انسان دارد، حتی در مواردی مانند میمون رخت‌شویی، روشن است که هیچ شانسی برای داشتن چنین ذهنیتی وجود ندارد. با وجود این موضع غیرمنطقی، انسان‌انگاری رفتاری است که در بسیاری از جوامع انسانی دیده می شود. بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی انسان در فرهنگ‌ها و در طول تاریخ.

چشم‌ها آینه‌ی بی‌روح هستند

درک این نکته حیاتی است که انسان‌انگاری فرآیندی نامرئی و غیرارادی است که تا حدی پایین‌تر از سطح تفکر منطقی عمل می‌کند. برای اینکه ذهن ما به چیزی که آن را انسان‌انگاری می‌کنیم، تلنگری بزند تا با آن مانند یک انسان رفتار کنیم، نیازی نیست آگاهانه باور کنیم که آن چیز در واقع یک زندگی ذهنی درونی مشابه با زندگی ذهنی یک انسان دارد. به همین دلیل است که این پدیده به همان اندازه که برای حیوانات اتفاق می‌افتد، برای اشیاء نیز رخ می‌دهد.

سه محرک اصلی - چشم‌ها، حرکت و زبان - مسئول بخش عمده‌ای از انسان‌انگاری ما هستند. ما به طور ذاتی به چشم‌ها توجه می‌کنیم و سامانه ‌های شناختی داریم که ما را ناگزیر به جستجوی چهره‌ها و چشم‌ها در محیط خود می‌کند. این کار گذشته ازنشان دادن جای یک جانور شکارچی می تواند نشانگر یک طعمه (که اطلاعات سودمندی است) باشد. از سوی دیگرتوجه به یک جفت چشم در طبیعت می‌تواند نشان‌دهنده‌ی حضور یک انسان دیگر باشد که ممکن است با او ارتباط اجتماعی برقرار کنیم. پس از برقراری چنین ارتباطی، چشم‌ها اطلاعات زیادی در مورد زندگی ذهنی درونی فرد دیگر منتقل می‌کنند.

از آنجا که مغز انسان به حضور چشم در محیط اطراف بسیار حساس است، حتی مهره‌های پلاستیکی کوچک میمون رختشویی هم برای تحریک انسان‌انگاری من کافی بودند.

گرایش ما به جستجوی چشم‌ها و چهره‌ها در محیط اطرافمان و بهره گیری از آن اطلاعات برای پی بردن به نیت‌ها و حالت های ذهنی درونی، چیزی است که به دیدن چهره ی انسان در طرح ها و تصویر های گوناگون طبیعت می انجامد - توهمی که با نگاه کردن به محرک‌های مبهم و معنا بخشی به آنها توسط ذهنمان ایجاد می‌شود. به کمک این پدیده ی ذهنی، انسان‌ها مستعد این هستند که ذهنشان آنها را فریب دهد تا هر گاه که با محرک‌هایی روبرو ‌شوند که حتی شباهت مبهمی به دو چشم و یک دهان دارند، یک چهره را ببینیم. این احساس آن چنان نیرومند است که گاهی برخی میوه‌ها و سبزیجات را به عنوان موجوداتی انسانی می‌بینیم که می‌خندند، گریه می‌کنند یا احساساتی را ابراز می‌کنند.

حرکت یکی دیگر از محرک‌های انسان‌انگاری است. ما هر چیزی را که به میل خود حرکت می‌کند (خود-رانش) دارای اهداف و نیاتی می‌دانیم که از ذهنی شبیه به ذهن ما ناشی می‌شود - تمایلی که در دوران نوزادی آشکار می‌شود. هرچه حرکات انسانی‌تر باشند، بیشتر تحریک می‌شویم که باور کنیم توسط ذهن واقعی انسان کنترل می‌شوند. این امر به ویژه در صورتی صادق است که آن حرکت تصادفی یا غیرقابل پیش‌بینی باشد.

در یک آزمایش معروف از سال ۱۹۴۴، دو روانشناس یک انیمیشن کوتاه با سه شکل هندسی - یک مثلث بزرگ، یک مثلث کوچک و یک دایره - و یک جعبه با یک دهانه را به افراد نشان دادند. شکل‌ها در اطراف صفحه نمایش حرکت می‌کردند، به یکدیگر برخورد می‌کردند و به داخل و خارج جعبه می‌رفتند. پس از مشاهده ویدیو، از افراد خواسته شد تا آنچه را که دیده‌اند توصیف کنند. آنها به جای گفتن چیزهایی مانند "مثلث بزرگ که ابتدا در جعبه بود و سپس به خارج حرکت کرد و سپس دایره به داخل جعبه حرکت کرد"، ویدیو را به عنوان یک روایت قاب‌بندی کردند: "مثلث بزرگ قلدر است و به طور تهاجمی نسبت به مثلث کوچک و دایره رفتار می‌کرد. آنها ناگزیر شدند فرار کنند و از مثلث بدجنس پنهان شوند. او احتمالاً حسادت می‌کرد." به لطف محرک‌های انسان‌انگاری ناخودآگاه، مردم نمی‌توانستند جلوی خود را بگیرند و اشکال را دارای نیت و احساسات نبینند - صرفاً به این دلیل که حرکات آنها به شکلی انسانی، با تغییرات ناگهانی و غیرقابل پیش‌بینی در جهت های گوناگون و سرعت های متغییردر حرکت بودند.

به نظر می‌رسد سرعت حرکت، یکی دیگر از محرک‌های انسان‌انگاری است. اگر اشکال در انیمیشن یاد شده با سرعت بسیار بیشتری حرکت می‌کردند، این خطای دید از بین می‌رفت. حیوانات یا چیزهایی که سریع‌تر یا کندتر از یک انسان معمولی حرکت می‌کنند، کمتر احتمال دارد که باعث ایجاد انسان‌انگاری شوند. در نهایت، اگر به نظر برسد که یک چیز غیرانسانی سعی در برقراری ارتباط به روشی دارد که نشان می‌دهد ظرفیت زبان انسانی را دارد، مغز ما آماده می‌شود تا با آن چیز تعامل کند، گویی که در واقع یک انسان دیگر است.

ممکن است گمان کنید که دست کم یکی از این محرک‌های اصلی انسان‌انگاری باید وجود داشته باشد تا ما بتوانیم یک شیء را انسان‌انگاری کنیم. اما نکته شگفت این است که ما گاهی حتی هنگامی که هیچ محرک فیزیکی وجود ندارد، نیت‌ها را تشخیص می‌دهیم.

مکعب همراه

در بازی ویدیویی مورد علاقه من، پورتال، یک برنامه هوش مصنوعی به نام GLaDOS (زندگی ژنتیکی و سیستم عامل دیسک) بازیکن را وادار به حل مجموعه‌ای از معماهای پیچیده شامل تله‌پورت در اطراف مجموعه‌ای از اتاق‌های آزمایش در مرکز آزمایش علمی-تخیلی کرده است. برای یک مرحله، طراحان بازی معمایی را طراحی کردند که در آن قرار بود بازیکن یک جعبه فلزی غول‌پیکر را از آغاز مرحله تا پایان با خود ببرد و در طول مسیر از آن برای حل برخی از این معماها بهره گیرد. اما هنگامی که برای نخستین بار این مرحله را برای آزمایش‌کنندگان بازی رونمایی کردند، دریافتند که مردم فراموش می‌کنند جعبه را با خود ببرند.

سازندگان بازی در جستجوی راه‌هایی برای دستکاری روانشناختی بازیکنان در زمینه ی یادآوری به آنها برای همراه داشتن جعبه بودند، آنان دریافتند که انزوا باعث می‌شود افراد به اشیاء بی جان دلبستگی پیدا کنند. این موضوع الهام‌بخش طرح بازی دیگری شد تا راهی برای ایجاد دلبستگی بازیکن به جعبه فلزی پیدا کند. راه حل ساده بود: آنان یک قلب در کنار مکعب نقاشی کردند و آن را مکعب همراه وزین‌ نام داد. هنگامی که بازیکن برای نخستین بار مکعب همراه را پیدا می‌کرد، یک راهنمای آموزشی همراه آن بود که شخصی را نشان می‌دهد که با محبت آن را در آغوش گرفته است. سپس GLaDOS به بازیکن می‌گوید: «این مکعب همراه وزین‌ شما را در محفظه آزمایش همراهی خواهد کرد. لطفاً از آن نگهداری کنید.»

سوئیفت، یکی از سازندگان این بازی می‌گوید: «از آن پس، هیچ‌کس هرگز جعبه را فراموش نکرد.»

در نظر بگیرید که این تا چه اندازه شگفت انگیز است: مکعب همراه، دقیقاً هیچ محرک انسان‌انگاری ندارد. هیچ چیز انسانی در مورد آن وجود ندارد. صداهای بامزه‌ای تولید نمی‌کند. حرکت نمی‌کند. فقط یک جعبه فلزی با قلبی روی آن است که کسی به شما گفته دوست شماست. با این وجود، مکعب چگونه یک پاسخ انسان‌انگاری را ایجاد می‌کند؟ پاسخ این است: بازیکن می‌خواهد آن را انسان‌انگاری کند. سرگرم‌کننده است. از تظاهر به اینکه چیزهای غیرانسانی دارای ویژگی‌های انسانی هستند، لذت برده می‌شود. ما به خودمان اجازه می‌دهیم که نسبت به مکعب احساس انسان‌انگاری کنیم زیرا ما را خوشحال می‌کند. تعامل ذهن با ذهن همان چیزی است که گونه ما را تا این حد موفق کرده است، بنابراین عجیب نیست که انتخاب طبیعی، مغز ما را به گونه ای طراحی کرده است که از این فرآیند لذت ببرد. ما آنقدر از آن لذت می‌بریم که به خودمان اجازه می‌دهیم این کار را انجام دهیم، حتی وقتی می‌دانیم که آن ذهن‌ها آشکارا وجود جارجی ندارند.

شماره انسانی

برای درک بهتر نحوه کار این، باید مفهومی را که من آن را شماره انسانی می‌نامم به شما معرفی کنم. آن را به عنوان یک شماره کوچک در مغز خود تصور کنید که شدت انسان‌انگاری چیزی را کنترل می‌کند. این شماره دارای تنظیماتی از غیرانسانی (ما به هیچ وجه با آن چیز مانند یک انسان رفتار نمی‌کنیم) تا کاملاً انسانی (ما با آن چیز مانند یک انسان دیگر با ذهنی مشابه ذهن خودمان رفتار می‌کنیم) و طیفی از تنظیمات بین آنها است که نشان دهنده درجات مختلفی از رفتار انسان‌مانند است.

هر بار که ذهن ما با یک محرک روبرو می‌شود، شماره انسانی بودن را چند درجه بالاترمی‌برد و احتمال اینکه چیزی را که محرک ارائه می‌دهد، انسان‌انگاری کنیم را بیشتر می‌کند. اما نکته مهم این است که هر یک از ما می‌توانیم آگاهانه تصمیم بگیریم که شماره انسانی خود را بالا ببریم. می‌توانیم مکعب همراه را انسان‌انگاری کنیم زیرا اگر این کار را می‌کردیم سرگرم‌کننده‌تر می‌شد، بنابراین شماره را کمی بالاتر می‌بریم. چرخاندن دکمه، تنظیمات پیش‌فرض را لغو می‌کند و باعث می‌شود راحت‌تر بتوانید به یک مکعب فلزی، جنبه‌ی انسانی بدهید و از لذت تظاهر به اینکه یک مکعب فلزی احساسات دارد، لذت ببرید. این توهمی است که ما به طور فعال به ذهن خود اجازه می‌دهیم تا آن را ایجاد کند.

دکمه انسان‌شناسی به تبین این موضوع کمک می‌کند که چرا می‌توانیم با چیزها به گونه ای رفتار کنیم که انگار انسانی هستند، حتی اگر واقعاً باور نداشته باشیم که آنها چیزی شبیه انسان هستند، و چرا می‌توانیم با چیزها طوری رفتار کنیم که انگار انسانی نیستند، حتی اگر باور داشته باشیم که آنها نسبتاً انسانی هستند. مطمئناً، بسیاری از کارگران کشتارگاه در خانه حیوانات خانگی دارند و می‌توانند هنگام تعامل با گربه مورد علاقه خود، دکمه انسان‌ انگاری خود را دوباره به حالت عادی برگردانند. این امر به توضیح ناهماهنگی شناختی ظاهری ما در انسان‌شناسی برای اشیاء بی‌جان کمک می‌کند.

در هنگام بازی ها، کودکان می‌توانند دکمه انسان‌ انگاشتی خود را تا حد زیادی بالا ببرند تا لذت تعامل با اسب اسباب‌بازی، شخصیت ماجراجوی جنگ ستارگان یا عروسک باربی خود را طوری تجربه کنند که انگار اسباب‌بازی‌ها احساسات انسانی دارند. اما به نظر نمی‌رسد که آنها هرگز به این باور برسند که این چیزها انسان‌های واقعی هستند. این به لطف چیزی است که من آن را محدودکننده انسانیت می‌نامم، یک رابط روانی که توسط ذهن شما ایجاد شده است و تضمین می‌کند که شما از مزایا/لذت‌های رفتار مشابه با یک چیز غیرانسانی مانند یک انسان دیگر بهره‌مند شوید، اما هرگز خود را با این باور که آن چیز انسان است، فریب ندهید. این محدودکننده وجود دارد تا افرادی مثل من را از باور واقعی به اینکه میمون رختشویی ذهن و ارزش اخلاقی یکسانی با همسرم دارد، باز دارد.

جنبه منفی انسان‌انگاری

انسان‌انگاری اشیاء همیشه چیز خوبی نیست. گاهی اوقات منجر به آسیب‌شناسی می‌شود. شیءگرایی به افرادی اشاره دارد که "طیفی از کشش‌های عاطفی، هیجانی و عاشقانه را نسبت به اشیاء تجربه می‌کنند، و اغلب از صمیمیت ارتباط عاشقانه انسانی چشم‌پوشی می‌کنند یا آن را کنار می‌گذارند. این یک اختلال نادر است که می‌تواند انواع اشیاء را درگیر کند.

رین گوردون، یک زن روسی، رابطه‌ی بلند ‌مدتی با یک کیف فلزی نقره‌ای به نام گیدئون داشته است. او آن را در سال ۲۰۱۵ در یک فروشگاه ابزار پیدا کرد و اندک اندک طی چند هفته عاشق آن شد و در نهایت در سال ۲۰۲۰ با گیدئون «ازدواج» کرد.

شیءگرایی از ۸ سالگی بخشی از زندگی گوردون بوده است. او گفته است: «می‌دانستم که این کار اشتباه و فراتر از هنجارهای جامعه است. به کسی نگفتم.» از توصیف او از زندگی‌اش با گیدئون روشن می شود که گوردون باور دارد که کیف دارای ذهنی انسان‌مانند است و توانایی برقراری ارتباط با او و پاسخ دادن به عشق او را دارد. به نظر نمی‌رسد که او این رابطه را به عنوان یک بازی وانمودی ببیند. «نکته ای که در ارتباط معنوی از راه تله‌پاتی نشان داده می‌شود... من صدای او را می‌شنوم و او صدای مرا می‌شنود، اما از بیرون شبیه یک گفتگوی یک سویه به نظر می‌رسد. "حمایت اخلاقی او بیش از هر کس دیگری به من کمک می‌کند. گاهی اوقات احساس می‌کنم گیدئون مرا بهتر از خودم می‌شناسد."

داستان گوردون برای بسیاری از مردم شگفت انگیز به نظر می‌رسد، تنها به این دلیل که به نظر می‌رسد او نسبت به آنچه گیدئون واقعاً هست، کور است: چیزی که نمی‌تواند ذهن انسانی داشته باشد و با این حال، در ظاهر، رفتار او کاملاً شبیه به شیوه ی برخورد بسیاری از ما با اشیاء مهم زندگی‌مان است: یک گیتار، یک قایق یا میمون رخت‌شویی.

با این حال، حتی در چنین موارد شدیدی، به نظر نمی رسد که انسان‌انگاری اشیاء لزوماً یک مشکل باشد. شی‌گرایی همیشه بر کیفیت زندگی افراد تأثیر منفی نمی‌گذارد. «تقریباً تمام افراد شیء‌گرای که مورد بررسی قرار گرفتند، از گرایش خود به اشیاء ابراز رضایت کردند. برای بیشتر این افراد، ناراحتی و استرس ناشی از عدم درک و دخالت سایرین در روابط شی‌گرایی آنها است.»

انسان‌انگاری اشیاء یک پدیده جهانی است. این پدیده از همان نوع محرک‌های انسان‌انگاری ناشی می‌شود که در سایر انسان‌ها و حیوانات نیز می‌بینیم. و ما از آن لذت می‌بریم. وانمود کردن به اینکه اشیاء در زندگی ما یا شخصیت‌های انسان‌انگار در داستان‌های ما انسانی هستند، هرچند کاملاً انسانی نیستند، سرگرم‌کننده است. زندگی در جهانی که قابل پیش‌بینی‌تر به نظر می‌رسد - انسانی‌تر از این جهت که سرشار از اشیاء با نیت های دروغین است - به نظر می‌رسد ما را شادتر و کمتر مضطرب می‌کند، حتی اگر در اعماق وجودمان بدانیم که تنها به آن تظاهر می‌کنیم.

نقل از مجله روانشناسی امروز، سپتامبر 2025